|
جمعه, 31 اردیبهشت 1389 ساعت 10:45 |
|
محسن مظفری
خانم باکری، نه بگذارید بهتر بگویم، سلام دختر سردار باکری، نه با عنوان بهتری میگوم ،سلام دختر سرلشگر باکری. بالاتر از این هم بگویم؟ سلام دختر فرمانده سپاه اسلام.وقتی نامه ات را خواندم ناراحت و آشفته شدم ومدام با خودم کلنجار میرفتم تا معنی واژه غیر خودی را بیابم. زمانی که من و تو کوچک بودیم، نام پدر تو را در همه جا میبردند، در حالیکه از پدر من هیچ نام و نشانی شنیده نمیشد.
در حسادت کودکانه آن روزها آرزو داشتم برای یکبار هم که شده نام و نشانی از پدرم را در یادواره ای یا تصویری کوتاه در تلویزیون یا عکسی ببینم و با تمام غرور و افتخار پدرم را به همه نشان دهم. به تو غبطه میخوردم، چرا که تو فرزند باکری بودی و من فرزند یک شهید گمنام. حالا آنقدر بزرگ و بلند مرتب شده ای که خود را از دیگران بالاتر بدانی. آنقدر فهمیده شده ای که میتوانی راجع به همه چیز اظهار نظر کنی. میگویی پدرت جان عزیزش و خون پاکش را برای این آب و خاک داده است، اما در عجبم که دین و آرمان پدرانمان که همانا اسلام ناب محمدی است در این شهادت هیچ سهمی ندارند. نمیدانم چرا برای پدر نگفتی در هنگامه ای که رهبران آزاد اندیشی و روشنفکری، نعره زنان و مست، پیامبر ما را مجنون و شاعر، وکتاب آیات خدا را شعر میدانند دوستان عجوزه قرآن پژوه تو لالb مادرزادند. نمیدانم چرا رویت نشد که به پدر بگویی رقاصههای عریان در ظهر عاشورا همان پرچم سرخِ یا حسینی را به آتش کشیدند که زمانی سربند پدر من و تو بود. نمیدانم چرا یادت رفت بگویی تبعیض، فاصله طبقاتی، فساد مالی و اخلاقی و وضع نابسامانی که تو امروز از آن دم میزنی ثمره 16 سال همت مضاعف و کار مضاعف فتنه گران پر تلاشی است که تو امروز در اردوی آنهاخیمه زده ای.
آری تو یاد گرفته ای و اینگونه بزرگ شده ای که همیشه خود را بالاتر از دیگران ببینی، یادگرفته ای که حق تو بیشتر از دیگران است. آری اینگونه شد که غیرخودی شدی. حالا با افتخار تمام سرم را بالا میگیرم، پدر من یک شهید گمنام است و همیشه تا ابد خوشنام خواهد ماند و ناراحتم از اینکه پدر تو شهید بزرگوار باکری است که این روزها نامش ورد زبان فتنه گران و دشمنان قسم خورده امام و انقلاب ...
|